تحقق آرزوی دیروز

تحقق آرزوی دیروز
تحقق آرزوی دیروز
01 اسفند 1404

این داستان سیر انسانی را نشان می‌دهد که از خاموشی درون و فروپاشی تدریجی، به لحظه پذیرش و بیان حقیقت می‌رسد. اعتراف، آغاز رهایی می‌شود و با راهنمایی و صبر، جهت زندگی از سرگردانی به سمت معنا، ایمان و بازسازی تغییر می‌کند.


تحقق آرزوی دیروز 

شب اولی که با تنی لرزان و روحیه‌ای متزلزل به انجمن معتادان گمنام پناه آوردم، هرگز گمان نمی‌کردم روزی در چنین مسیری نقش داشته باشم. شکست‌های پی‌درپی، مرا چنان فرسوده کرده بود که مزه زندگی از خاطرم رفته بود و دیگر حتی انتظاری از نیروی برتر نداشتم. خود را در مرز خاموشی می‌دیدم و چون معنای زیستن را نمی‌فهمیدم، پایان را بی‌هراس می‌پذیرفتم. با این حال، در تاریک‌ترین لحظه‌ها، جرقه‌ای کمرنگ در درونم روشن شد؛ نوری که هنوز منشأ آن را نمی‌شناختم.

با غروری شکسته و ذهنی آکنده از ترس، خاموش و منزوی به گوشه جلسه خزیدم. سر به زیر داشتم و گویی حواسم از کار افتاده بود؛ نه حضور آدم‌ها را حس می‌کردم و نه توان نگاه کردن داشتم. تنها گوش‌هایم بیدار بود و صداهایی می‌شنیدم که انگار از درون خودم برمی‌خاست. کم‌کم جرأت کردم سر بلند کنم و چهره‌هایی را ببینم که از رنج، فرسودگی و جست‌وجوی راهی برای ترمیم خود می‌گفتند.

شنیدن آن حرف‌ها سرمای وجودم را شکست. احساس غریبی از میان رفت و فهمیدم درد من جدا از دیگران نیست. دلم می‌خواست بگویم من هم همان زخم‌ها را دارم، اما هنوز جسارت پذیرش نداشتم. ذهنم با این فکر درگیر بود که شاید روزی بخواهم بازگردم، اما به‌سرعت دریافتم این پیوند ویرانگر را پیش‌تر گسسته‌ام و راه بازگشتی باقی نمانده است. با تردید پرسیدم آیا می‌توانم سخن بگویم.

پاسخ، آغوشی گرم و کلامی دلگرم‌کننده بود؛ گفتند که منتظر شنیدن صدای من بوده‌اند. دوباره پرسیدم آیا توان شنیدن حرف‌هایم را دارند، چرا که کلماتم سراسر رنج است. گفتند نترس، ظرفیت این جمع از همین دردها ساخته شده است. اندکی اعتماد در من شکل گرفت. دست لرزانم را بالا بردم و بی‌اختیار صادقانه‌ترین جمله عمرم را بر زبان آوردم. همان یک جمله، دیوار انکار سالیان را فرو ریخت.

تشویق‌ها مرا بهت‌زده کرد. ندایی درونم گفت که سال‌ها در پنهان‌کاری زیسته‌ام و امشب حقیقت را پذیرفته‌ام. دیگر توقف جایز نبود. زبانم باز شد و از پیوندی طولانی با مواد گفتم؛ از جوانی‌ای که فرسوده شد، از دارایی‌هایی که به تاراج رفت و از سقوطی که مرا به گوشه‌نشینی کشاند. آن‌قدر گفتم تا گره‌های درونم گشوده شد و باری که سال‌ها حمل می‌کردم، زمین گذاشته شد.

اما پرسش تازه‌ای پیش رویم بود؛ پس از این چه باید کرد؟ زندگی‌ام پر از خلأهایی بود که باید با واقعیت پر می‌شد. این نگرانی را با راهنمایم در میان گذاشتم. او با آرامش گفت که زمان بده، مکث کن و ادامه بده. وعده داد که دگرگونی بزرگی در راه است؛ دگرگونی‌ای به وسعت هستی. گفت تمام عمر در سطح حرکت کرده‌ام و اکنون زمان تغییر جهت است؛ حرکتی رو به بالا، به سوی خدا و بهبودی.

روزی که در زندان، دفتر قدم اول برای من و دوستانم گشوده شد، فهمیدم آن وعده به تحقق نزدیک شده است. از همان‌جا، زندگی رنگ دیگری گرفت و مسیر تازه‌ای آغاز شد؛ مسیری که تحقق آرزوی دیروز نام داشت.

برگرفته از نشریه پیام بهبودی/ سال دوم/ شماره ششم/ بهار1385


لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382631
روز وفور لبخند

روز وفور لبخند

قبلی