روز وفور لبخند

روز وفور لبخند
روز وفور لبخند
29 بهمن 1404

«روز وفور لبخند» روایت انسانی است از سقوط، تردید، خستگی و در نهایت امید. داستان جوانی که در اوج ناامیدی، با یک سلام ساده و یک انتخاب متفاوت، مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند و به معنای واقعی بهبودی و زندگی هدفمند می‌رسد.


روز وفور لبخند

این اولین نامه‌ای است که برای شما می‌نویسم. من کجا و نامه‌نگاری و قلم و کاغذ کجا؟

کمی از گذشته‌ام را بازگو می‌کنم؛ یک جوان، زرد، لاغر، نومید و تنها در خیابان‌های شهر بی‌هدف پرسه می‌زند. سوز سرما و باد شدید بر پیکر نحیف او تازیانه می‌زنند. خود را به آن‌سوی خیابان می‌کشاند تا بلکه آفتاب گرمش کند.

مجالی برای پیوستن

در افکار خود غرق شده بودم؛ خسته و بی‌هدف. تعجب می‌کردم چرا نمی‌میرم؟

ناگهان صدایی گرم مرا به خود آورد:

«سلام، اکبر! چطوری؟»

وقتی برگشتم، یکی از دوستان هم‌مصرف قدیمی خود را دیدم؛ خیلی سرحال، تمیز و مرتب شده بود. شنیده بودم که دیگر مواد مصرف نمی‌کند، ولی باور نداشتم. پیش خود می‌گفتم مواد تعطیلی دارد، ولی ترک ندارد. این باور من بود؛ چون بارها ترک کرده بودم: بیمارستان، زندان، بازپروری، گیاه‌درمانی، دکتر شخصی، مامان‌درمانی، زوردرمانی!

اما هیچ‌کدام جواب نداده بود.

از دوستم تقاضای سیگار کردم، به من داد. از او پرسیدم: «راسته که دیگه مصرف نمی‌کنی؟»

گفت: «آره، درسته. تو هم اگه دوست داری مصرف نکنی، امروز ساعت ۷ بعدازظهر بیا به این آدرس.»

این را گفت و رفت.

چون خیلی خسته بودم و تمایل هم داشتم، با وجود آن‌که مصرف کرده بودم، به جلسه رفتم. با استقبال گرم و خوش‌آمدگویی روبه‌رو شدم. سه نفر از بچه‌های انجمن به من شماره تلفن دادند، ولی من به مصرف خود ادامه می‌دادم و دیگر جلسه نرفتم.

زندگی‌ام آشفته‌تر شده بود. از خانه دزدی کرده بودم و می‌دانستم اگر برگردم، مرا تحویل می‌دهند. تصمیم گرفتم به‌صورت خودمعرف راهی زندان شوم. روز جمعه با مادرم به پاسگاه رفتیم.

افسر نگهبان به مادرم گفت: «امروز تعطیله، تحویل نمی‌گیریم. برو فردا بیارش.»

عطر خوب زندگی

شب را در خانه خوابیدم.

فردا صبح وقتی مادرم مرا بیدار کرد که به پاسگاه برویم، خیلی خمار بودم. گفتم نمی‌آیم. گفت: «الان زنگ می‌زنم تا بیان و تو رو ببرن.»

از ته دل خدا را صدا کردم و از او کمک خواستم. گفتم:

«خداجون، اگه می‌خوای کمکم کنی، الان وقتشه.»

به مادرم گفتم در خانه می‌مانم و ترک می‌کنم. با توجه به سوابقی که داشتم، قاعدتاً نباید قبول می‌کرد، ولی نمی‌دانم چه شد که قبول کرد. این دفعه یک جور دیگر شده بود. من در خانه ماندم.

فردای آن روز، خیلی خیلی خمار بودم؛ بدن‌درد و حال خرابی داشتم.

ناگهان به یاد آن سه شماره تلفنی افتادم که دو هفته پیش در جلسه به من داده بودند.

به اولین شماره زنگ زدم، جواب نداد. ناامید نشدم. به دومی زنگ زدم؛ جواب داد. خودم را معرفی کردم و گفتم:

«من دو هفته پیش به جلسه NA آمدم و اکنون ۲۴ ساعت است که پاکم، ولی در آستانه مردن و دیوانگی قرار گرفته‌ام.»

خیلی گرم مرا تحویل گرفت. بعد از ساعتی، با چند تن از دوستان بهبودی به منزل ما آمدند. فرشتگان بدون بال، پیام امید و عشق را به من دادند.

اکنون که دهمین روز سال نو را سپری می‌کنیم، یک سال و چهار ماه و ده روز است که پاکم و زندگی خوبی دارم.

فقط این را بگویم:

بهبودی یعنی زندگی هدفمند.

برگرفته از نشریه پیام بهبودی/ سال دوم/ شماره ششم/ بهار1385


لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382630
من خدا را در یک قدمی حس کردم

من خدا را در یک قدمی حس کردم

قبلی
تحقق آرزوی دیروز

تحقق آرزوی دیروز

بعدی