یک فرصت طلایی

یک فرصت طلایی
یک فرصت طلایی
20 بهمن 1404

روایت واقعی و تأثیرگذار از روزی که مسیر زندگی یک فرد معتاد دگرگون شد. داستانی از اشک، صداقت و تولد دوباره در جلسات بهبودی که نشان می‌دهد امید هیچ‌گاه از بین نمی‌رود و حتی تاریک‌ترین روزها می‌توانند آغاز نوری تازه باشند.


یک صبح زود به پارک رفته بودم تا قمار بزنم. جلوی در مسجد پارک یکی از دوستان هم‌مصرف را دیدم که کنار در ایستاده بود. بعدها فهمیدم او خوش‌آمدگو جلسه بود و تشویقم کرد وارد شوم. گفت بیا چای بخور. چون تازه از زندان آزاد شده بودم، پاک بودم. وقتی وارد جلسه شدم، دیدم جمعی از آدم‌های مرتب و آراسته، بعضی حتی ثروتمند به نظر می‌رسیدند، دستشان را بالا می‌برند و می‌گویند معتاد هستند. در ذهنم گفتم چه جای خوبی است، اول باید کلاه همین‌ها را بردارم. تا آخر جلسه ذهنم مشغول همین فکر بود.

اما خداوند جور دیگری برایم برنامه‌ریزی کرده بود. درست همان لحظاتی که نقشه جیب بچه‌ها را می‌کشیدم، از من خواستند «فقط برای امروز» را بخوانم. شروع کردم به خواندن؛ اما اشک و هق‌هق امانم را برید. صفحه کاغذ از اشک‌هایم خیس شد. سال‌ها بود که چنین صادقانه و از ته دل نگاه نکرده بودم. در اوج گریستن احساس خوشحالی داشتم؛ مطمئن بودم اتفاقی از جنس نور در حال شکل‌گیری است.

بیرون جلسه بچه‌ها را دیدم که بدون ارزش‌گذاری درباره هم، با صمیمیت صحبت می‌کردند. تشویقم کردند دوباره بیایم. گفتم شما هیچ‌کدام به معتادها شباهت ندارید. گفتند بیا همین را مشارکت کن. جلسه بعد مشارکت کردم و به هر کاری که کرده بودم اعتراف نمودم. برایم دست زدند؛ نه برای خلاف‌هایم، بلکه برای شهامت، صداقت و جسارتی که در حرف‌هایم بود.

بعد از توصیه دوستان هم‌درد، مشتاقانه به مشارکت‌ها گوش دادم. فهمیدم آنان هم مثل من درد و رنج زیادی کشیده‌اند، و هیچ‌کس مرا به خاطر گفته‌هایم طرد نکرد. همین صمیمیت و پذیرش باعث شد تا امروز حضور در جلسات را ادامه دهم. یاد گرفتم باید همان رفتار محبت‌آمیز و بی‌قضاوت را در پیش بگیرم تا دیگران هم جذب جلسات شوند و باور کنند هیچ معتادی نباید از درد اعتیاد بمیرد.

 

برگرفته از مجله پیام بهبودی/ اول/شماره چهارم


لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382622
خروج از بن‌بست

خروج از بن‌بست

قبلی
خدمت از نوع اول

خدمت از نوع اول

بعدی