رفتن به دنیای سیاهی
روایت واقعی از سقوط در اعتیاد، تجربه لغزش پس از سالها پاکی و بازگشت دوباره به بهبودی در انجمن معتادان گمنام (NA) است.نویسنده با صداقت، از روزهای تاریکی، رهایی از ناامیدی، مواجهه با سندرم داون فرزندش و ایمان دوباره به خداوند میگوید. داستانی الهامبخش برای هرکسی که در مسیر ترک اعتیاد، امید به زندگی و بازسازی خود گام برمیدارد.
آغاز در تاریکی مطلق
روزهای تلخ و وحشتناک اعتیاد سپری می شدند و این اژدهای بی رحم، هر روزی که می گذشت زندگی مرا بیشتر رو به تباهی می برد. زندگی ام از همه تعلقات و دلبستگی ها بریده شده بود و تنها مونس من گوشه پارک ها و مواد مصرفی آن روزم بود. دیگر چیزی جز ترس و وحشت و انزوا و تاریکی با من نمانده بود. به طوری که روزگارم در چرخه اقامت در مراکز بازپروری، ترک های موقت و بازگشت مجدد به مصرف می گذشت هیچ روزنه امیدی دیده نمی شد و فقط و فقط آرزوی مرگ می کردم تا این که....
ملاقات با نور
در آن گرداب وحشتناک اعتیاد، خداوند قایق نجاتی فرستاد و پس از آن تاریکی مطلق، سپیده دم فرارسید و خورشید طلوع کرد. بله دوستان: من با یکی از اعضای انجمن در ارومیه آشنا شدم هر چند هنگامی که من با این دوست قدیمی آشنا شدم هنوز جلسات در ارومیه راه اندازی نشده بود با این حال می توانستم معجزه زیبای آزادی و بهبودی یک معتاد را به چشم ببینم با دیدن آن دوست پاک و شاد من نیز می توانستم افق روشنی در زندگی خود ببینم من هم پاک شدم و هم امیدوار حدود ۲ ماه از پاکی من می گذشت که جلسات در شهر نیز راه اندازی شد
روزهای امید و پاکی
با سپری شدن ایام پاکی، هر روز خداوند هدایای بسیاری به من عطا می کرد و کم کم می توانستم تمام دنیا و مردم آن را همان گونه که هستند بپذیرم به مرور موفقیت های شغلی نیز به سراغم آمد و دارای اعتبار شدم و توانستم آبروی از دست رفته ام را مجدداً به دست آورم. هم توانایی دوست داشتن دیگران را پیدا کرده بودم و هم دیگران مرا دوست داشتند. تقریباً ۳ سال از پاکی ام می گذشت که خداوند موهبتی دیگر به من عطا نمود و آن تشکیل خانواده و ازدواج بود زندگی با تمام مشکلات خاص خود هر لحظه برایم شیرین تر می شد تولد ۴ سالگی من تقریباً هم زمان با تولد پسرم بود که پس از به دنیا آمدن او از طریق پزشکان پی بردم که فرزندم از نوع کودکان سندرم داون (نوع عقب ماندگی ذهنی) می باشد اما با توجه به این که اصول برنامه و کارکرد قدم ها، توانایی خاصی به من داده بودند توانستم مشکلم را کاملاً پذیرفته به دست توانای خداوند سپرده و خود را مسئولانه کنار بکشم آن چه را که لازم است برای مداوای او انجام دهم و بقیه را به خدا بسپارم.
لغزش در بلندای پاکی
اما چیزی نگذشت که بیماری ام در قالب جدیدی که تا آن زمان برایم غریبه بود فعال شد و این بار به زبان دیگری با من سخن گفت.... کم کم غرور عجیبی بر تمام وجودم مستولی شد تازه واردان برنامه را با غروری خاص می نگریستم و چون از سوی دیگر دوستان مورد تأیید بودم، خود نیز شروع به تأیید خود کردم، هر روز غرور پوشالی من بیشتر و بیشتر رشد می کرد و تصورات باطلم به من می گفت: این زندگی موفق را تو ساخته ای دست هایم را به علامت پیروزی بالا می بردم و دیگر کم کم خداوند و نقش و قدرت او را فراموش کردم تا این که... افکار و خصوصیات معتاد گونه من به شکل جدیدی نمایان شد حرص و طمع شدیدی برای مال اندوزی پیدا کردم و به همین دلیل باشروع کاری جدید در بازار دو شغله شدم با کسب درآمد بیشتر و غروری که وجودم را فرا گرفته بود نسبت به برنامه و جلسات بی تفاوت شدم و حدود ۵ سال از دوران پاکی ام می گذشت که شرکت در جلسات را متوقف کردم و باورم چنین بود که از این پس هم زندگی به همین منوال پیش خواهد رفت. غافل از این که....
سقوط دوباره
مدت زیادی نگذشت که آشفتگی ها از نو آغاز شد در کار جدیدم خیلی زود به سختی شکست خوردم و کلی بدهی به بار آوردم و اوضاع زندگی و تعادل روحی و روانی ام کاملاً به هم ریخت. عشق و آرامش جای خود را به کینه و نفرت و ترس دادند، هر آنچه که از برنامه آموخته بودم رنگ باخت و به دست فراموشی سپرده شد تا این که در حالی که نزدیک به ۶ سال پاکی داشتم و با خداوند و خود و تمام دنیا در جنگ و ستیز بودم در برابر اولین وسوسه های مصرف کاملاً تسلیم شدم و در لحظه ای دردآور دچار لغزش شدم و طوفان اعتیاد این بار با شدتی صد چندان شروع به تخریب هر آنچه داشتم کرد. دوباره سکوت و ترس و حشتناکی به زندگی ام سایه افکند. تنها جای امن و آرامم، گوشه انزوایم شد. از همه بریدم و همه از من بریدند وقتی به خودم آمدم که ۱۵۰ تا ۱۷۰ عدد قرص مصرف روزانه ام بود. هر لحظه که می گذشت ترس ها و وحشت ها مانند خوره ای به جانم افتاده و مرا از بین می بردند دیگر غیر از همسرم و تنها فرزندم چیزی برایم نمانده بود و حتی بیشتر اثاث منزل مان را هم به حراج گذاشتم. چندبار فکر خود کشی به سرم زد اما نتوانستم گویی خداوند برنامه دیگری برایم در نظر داشت. در گوشه انزوای خود به شدت نیاز به خداوند را احساس می کردم از این رو گاهی نماز می خواندم و پس از نماز سر بر خاک می گذاشتم و آن قدر می گریستم و از خداوند طلب راه نجات می نمودم که اشک چشمانم حتی سجاده نماز را هم خیس می کرد. آشفتگی ام به جایی رسید که چند روز روانه زندان هم شدم مانند فردی که در باتلاق گرفتار شده باشد هر چقدر دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم. صبح ها چشم گشودنم از بدترین لحظات زندگی ام بود. از شدت ترس و اضطراب دچار حالت تهوع می شدم از طرفی روی برگشتن به جلسات را نیز نداشتم چگونه می توانستم باز گردم و به دوستان بگویم لغزش کرده ام؟
تولد دوباره با ایمان و دعا
اما با این حال اگر امیدی هم بود باید در برنامه و جلسات جستجو می کردم تا این که دعاها و التماس هایم به درگاه خداوند کار ساز شد. صبح یکی از بدترین روزها در حالی که پس از بیدار شدن از خواب مانند دیوانگان خود را به در و دیوار می زدم و اشک می ریختم دستم بسوی گوشی تلفن رفت آری همان لحظه روحانی اقرار فرارسیده بود با یکی از دوستان که مدتی در برنامه رهجوی خودم بود تماس گرفتم و پس از قرار ملاقات، لغزشم را به او اقرار کردم ... و نا پاکی ها را از درونم زدودم. آن روز خاطره انگیز اول دی ماه هشتاد و سه بود. از همان روز به جلسات بازگشتم و پاک ماندم.
در اولین حضور مجددم در جلسات مدت ۲۴ ساعت پاکی خود را اعلام کردم از آن روز به بعد با وجود آشفتگی های حاصل از لغزش باز هم درهای عشق و رحمت برویم گشوده شدند. من دوباره به برنامه وصل شدم اما این بار با کوله باری از تجربه های سخت و دردآور. لغزشم مانند کابوسی بود که آمد و رفت و ایمان و اعتقاد من بر این است که اگر امروز پاکم و توانستم دوباره به برنامه بهبودی NA وصل شوم این قدرت و شهامت من نبود بلکه عشق و لطف و قدرت خداوندی بود که همانند پدری مهربان مرا دوباره بسوی برنامه هدایت کرد. اکنون که تجربه ام را می نویسم بیش از ۸ ماه از پاکی ام می گذرد، حالم بهتر شده، راهنما دارم و مشغول کار کرد قدم ها بوده و مرتب در جلسات شرکت می کنم و هر روز از این که خداوند تولد مجددی به من بخشید از او سپاس گزارم.
پیام نهایی به دیگران
امیدوارم این تجربه من پیامی باشد برای دیگر دوستانم خصوصاً اعضایی که سن پاکی بالایی دارند چون لغزش کردن در پاکی بالا بسیار خطرناک تر است و حتی کشنده تر، اولین نشانه های لغزش سرسری گرفتن برنامه و شرکت نکردن در جلسات است. دوستان پاکم روزی که از جلسات بریدم هرگز گمان نمی کردم که دچار لغزش خواهم شد اما بیاییم همگی با جان و دل باور داشته باشیم که اعتیاد بیماری است مزمن پیش رونده و لاعلاج ... " امروز من یک تازه وارد هستم.
برگرفته از نشریه پیام بهبودی/سال اول/شماره چهارم
لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382620
این خبر را به اشتراک بگذارید:
مطالب مشابه
بولتن ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
کتاب ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
مجلات راه NA
نشريات، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد
نرم افزار موبایل
لطفا براي ايجاد امکان سرويس دهي بهتر از انتشار مستقيم نرم فزار هاي اين صفحه خودداري نموده

