عجز بزرگترین سرمایه پاکی!
این حکایت، سرگذشت فردی است که در اوج عجز، گرسنگی، خماری و ناامیدی، با پیام انجمن معتادان گمنام آشنا میشود و مسیر بهبود را آغاز میکند. این روایت نشان میدهد که پذیرش ناتوانی، توکل به خداوند و همراهی دوستان NA چگونه میتواند آغازگر پاکی، بازگشت آرامش و شکلگیری یک زندگی تازه باشد.
عجز؛ جایی که مسیر پاکی آغاز شد
هیچوقت آخرین روزهای عذاب و اولین روز آشناییام با انجمن معتادان گمنام NA را فراموش نمیکنم. آن روزها به آخر خط رسیده بودم؛ همهچیزم را از دست داده بودم و دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده بود. نه پولی داشتم، نه توان جسمی، نه امیدی برای ادامه. چند روز بود غذای درستوحسابی نخورده بودم و فشار گرسنگی، همراه با درد طاقتفرسای خماری، مرا به نقطهای رسانده بود که فقط میتوانم اسمش را عجز کامل بگذارم.
خوب یادم هست یک روز از مقابل نانوایی رد میشدم. بوی نان تازه آنقدر در جانم پیچید که چند بار همان مسیر را رفتم و برگشتم. فقط بو میکشیدم و رد میشدم. در آن لحظه، من انسانی بودم که از شدت اعتیاد، گرسنگی و ناتوانی، دیگر هیچ پناهی در خودم پیدا نمیکردم. نه امیدی به کسی داشتم، نه اعتمادی به فردا. درست در همان روزهای سیاه بود که خداوند پیام بهبودی را از طریق یکی از دوستان به من رساند.
از آنجایی که دیگر هیچ راهی برایم باقی نمانده بود، برای اولین بار به جلسه معتادان گمنام رفتم. هنوز هم حس آن لحظه را فراموش نکردهام؛ دیدن چهره بچهها، شنیدن مشارکتهای صادقانهشان، آغوش گرم و پرمهرشان و فضای امن جلسه، انگار جانی تازه به وجود بیرمقم بخشید. برای کسی مثل من که از همهکس و همهچیز بریده بود، همین محبت ساده و همین حس تعلق، تبدیل به بزرگترین جاذبه شد. من در آن جمع، چیزی را احساس کردم که مدتها بود از زندگیام گم شده بود: امید.
بهبودی، پاکی و بازگشت زندگی
با وجود حال جسمی بسیار بد، جاذبهی انجمن باعث شد دوام بیاورم. یک هفته کامل را در گوشهای از پارک گذراندم و با درد خماری دستوپنجه نرم کردم. شبها تا صبح تشنجهای شدید داشتم و تنها چیزی که از ته دل میگفتم این بود: «خدایا، کی صبح میشود تا بچهها برای جلسه حرکت کنند؟» چون این را با تمام وجود حس کرده بودم که وقتی کنار اعضای انجمن معتادان گمنام NA هستم، حالم بهتر میشود و دردهایم قابل تحملتر میشوند.
در آن یک هفته، از شدت ضعف و بیحالی، گاهی فقط روزی یک لیوان آب میخوردم. بدنم از پا افتاده بود و توان ایستادن نداشتم. یادم هست یک بار وسط جلسه از روی صندلی افتادم. اما واکنش بچهها برای من باورنکردنی بود؛ آنقدر تشویقم کردند و آنقدر با مهر کنارم ماندند که دوباره بلند شدم و سر جایم نشستم. از همان شب به بعد، دوستان بهبودیام طوری اطرافم مینشستند که اگر دوباره حالم بد شد، مراقبم باشند. آن محبت بیچشمداشت، برای من یکی از عمیقترین تجربههای بهبود از اعتیاد بود.
فقط من و خدا میدانیم در آن روزهای سخت، در آن گوشهی پارک، چه بر من گذشت. حالا دو سال و چند ماه از آن روزها میگذرد، اما هنوز هم هر از گاهی به همان گوشه پارک سر میزنم. میایستم، نگاه میکنم و به یاد میآورم که چگونه در نهایت ناتوانی، از خداوند کمک میخواستم. گاهی همانجا زانو میزنم و با تمام فروتنی شکر میکنم؛ چون برایم ثابت شده که من بهتنهایی هرگز قادر به انجام این کار نبودم. اگر لطف خداوند، پیام NA و حمایت دوستان بهبودیام نبود، هرگز این مسیر برایم آغاز نمیشد.
امروز با یقین میگویم که همان روزهای تلخ، پایه و اساس پاکی من شدند. همان عجز، همان شکست، همان درماندگی و همان تنهایی، تبدیل شد به خشت اولی که زندگی تازهام روی آن بنا شد. آن گوشه پارک، جایی بود که من فهمیدم پذیرش ناتوانی، آغاز قدرت واقعی است. فهمیدم عجز در برابر اعتیاد نه نشانه شکست، بلکه دروازه ورود به رهایی از اعتیاد و زندگی نو است.
زندگی من بعد از آن روز، بهتدریج شکل واقعی خودش را پیدا کرد. خداوند از آن زمان تا امروز لطفش را از من دریغ نکرد. چیزهایی را که از دست داده بودم، یکییکی به من بازگرداند؛ آبرو، شخصیت، آرامش، آسایش و احترامی که سالها زیر سایه اعتیاد نابود شده بودند. اما از همه اینها مهمتر، توانایی خدمت به دیگران بود که دوباره به من داده شد؛ نعمتی که امروز آن را از بزرگترین برکات بهبودی در انجمن معتادان گمنام میدانم.
حالا اگر دوستی همدرد و ناامید سر راه من قرار بگیرد، دستش را میگیرم. او را به همان گوشه پارک میبرم و برایش از اولین روز آشناییام با انجمن NA میگویم. برایش تعریف میکنم که چگونه در اوج درد، ناامیدی و تنهایی، روزنهای از امید برایم باز شد. این تجربه، بزرگترین سرمایه پاکی من است؛ سرمایهای که نه از مال دنیا به دست آمده و نه قابل اندازهگیری است، اما ارزشش از هر چیز دیگری برایم بیشتر است.
امروز میدانم که عجز بزرگترین سرمایه پاکی من شد. چون درست از همان نقطهای که دیگر هیچ نداشتم، خداوند، انجمن معتادان گمنام و دوستان بهبودیام به من نشان دادند که میشود دوباره زندگی کرد، دوباره برخاست و دوباره برای دیگران مفید بود. همه اینها را مدیون خداوند، انجمن معتادان گمنام NA و دوستانی هستم که دستم را گرفتند تا من هم امروز بتوانم دست یک همدرد دیگر را بگیرم.
برگرفته از مجله پیام بهبودی پاییز 1387
لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382643
این خبر را به اشتراک بگذارید:
زندان قزل حصار
قبلیمطالب مشابه
بولتن ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
کتاب ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
مجلات راه NA
نشريات، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد
نرم افزار موبایل
لطفا براي ايجاد امکان سرويس دهي بهتر از انتشار مستقيم نرم فزار هاي اين صفحه خودداري نموده

