خودخواهی

خودخواهی
خودخواهی
06 دی 1404

روایتی صادقانه از اعتیاد، بهبودی، فقدان و پیامدهای تلخ خودخواهی که به رشد، تسلیم و خدمت می‌انجامد.


در خانواده‌ای شلوغ در شیراز به دنیا آمدم و در سن پایین با مواد مخدر آشنا شدم. اوایل به‌صورت کنترل‌شده و تفننی مصرف می‌کردم، اما طولی نکشید که دچار اجبار در مصرف شدم. پس از مدتی متوجه شدم که برادرم نیز معتاد شده است. اعتیاد فعال او به حدی رسید که من و خانواده‌ام مجبور می‌شدیم مکان‌هایی مانند تیمارستان، بیمارستان و زندان را به دلیل اعتیاد او تجربه کنیم.

به‌مرور، آتش اعتیاد زندگی من و خانواده‌ام را فرا گرفت و خاموش کردن آن تقریباً غیرممکن شد، تا این‌که برای اولین بار به واسطه یکی از دوستان بهبودی، پیام انجمن معتادان گمنام را دریافت کردم. به خاطر دارم که او یک کتابچه سفید به من هدیه داد. بعد از مطالعه چند صفحه از آن کتاب، همان روز برای اولین بار مشتاق شدم در یک جلسه بهبودی شرکت کنم. آن روز نتوانستم به‌خوبی با فضای جلسه ارتباط برقرار کنم، اما حسی در درونم بود که می‌گفت این‌جا می‌تواند به من کمک کند.

سال ۱۳۸۳ قطع مصرف کردم و به‌طور مرتب و منظم در جلسات بهبودی شرکت می‌کردم و از پاکی‌ام لذت می‌بردم. اما نگرانی من همچنان برادرم بود. وقتی درباره او با دوستان بهبودی صحبت می‌کردم، آن‌ها می‌گفتند خودت باید به‌طور مرتب در جلسات شرکت کنی و برای برادرت دعا کنی. بالاخره پس از مدتی، او هم پیام برنامه را دریافت کرد و وارد انجمن شد. با پاک شدن برادرم، زندگی‌مان متحول شد. ما به‌طور مرتب و منظم در جلسات شرکت می‌کردیم، راهنما داشتیم، قدم‌ها را کار می‌کردیم، شغل داشتیم و خانواده‌مان از جریان بهبودی در زندگی‌مان خوشحال بودند.

اما بعد از مدتی بین من و جلسات بهبودی فاصله ایجاد شد و نسبت به اصول برنامه بی‌توجه شدم. بیشتر وقت خود را صرف کار، درآمد و شب‌نشینی با دوستانم می‌کردم.

تا این‌که یک سال پس از پاکی، متوجه شدم برادر کوچک‌ترم نیز مصرف مواد را شروع کرده است. از این‌که او هم معتاد شده بود، به‌شدت ناراحت بودم. با خودخواهی و خودمحوری، مرتب او را سرزنش و تحقیر می‌کردم. این رفتارهای من باعث شد فقط خودم را ببینم و نتوانم شرایط او را درک کنم.

متأسفانه برادرم که با من پاک شده بود، در پنجمین سال پاکی‌اش لغزش کرد. باز هم با خودمحوری تلاش کردم او را ترک دهم؛ او را به مراکز ترک اعتیاد می‌بردم و با رفتارهای نامناسب با او برخورد می‌کردم. در واقع متوجه نبودم که این اقدامات نتیجه خوبی نخواهد داشت و متأسفانه پس از مدتی، به خاطر مصرف مواد مخدر جانش را از دست داد.

من ماندم و برادر دیگرم که همچنان درگیر مصرف مواد مخدر بود. برای این‌که او را از دست ندهم، مدام در تلاش بودم تا او را به قطع مصرف وادار کنم. او را کتک می‌زدم و بیهوده سعی می‌کردم به برنامه وصلش کنم، در حالی که خودم از برنامه دور بودم. تسلیم و پذیرش جای خود را به خشم و رنجش داده بود و به‌جای دعا و سپردن به خدا، در حال دست‌وپا زدن و سرزنش برادرم بودم و هیچ نتیجه‌ای نمی‌گرفتم.

بالاخره بعد از چندین بار، برادرم را برای قطع مصرف به یک مرکز درمانی بردم و پس از مدتی از آن مرکز مرخص شد. مدتی پاک بود، اما بسیار لاغر و نحیف شده بود. گاهی می‌گفت سردرد دارم و من فکر می‌کردم شاید بهانه‌ای برای مصرف مجدد دارد. متأسفانه یک روز صبح، به‌طور غیرمنتظره‌ای خبر فوت برادرم را به من دادند. در ابتدا فکر می‌کردم که او لغزش کرده است، اما بعد متوجه شدم که به تومور مغزی مبتلا بوده و ما از آن بی‌خبر بودیم.

چندین ماه احساسات ناخوشایندی داشتم و خودم را باعث مرگ آن‌ها می‌دانستم. پس از این اتفاق، با احساس پشیمانی و ندامت و با تسلیم و پذیرشی عمیق‌تر، شرکت در جلسات بهبودی را آغاز کردم، راهنما گرفتم و قدم‌ها را شروع کردم. وقتی به قدم چهارم رسیدم و احساساتم را بابت دو برادرم نوشتم، راهنمایم مرا به پیروی از اصول برنامه دعوت کرد.

من دو نفر از اعضای خانواده‌ام را از دست دادم؛ کسانی که می‌توانستم با اجرای قدم دوازدهم و رعایت اصول برنامه به آن‌ها کمک کنم. اکنون بیش از بیست سال است که پاکم و در برنامه هستم. متوجه شدم با دخالت در قطع مصرف و رعایت نکردن اصول برنامه، نتوانستم الگو و جاذبه‌ای برای دو برادرم باشم. از این رو، برای جبران گذشته‌ام، روزانه رهنمودهای برنامه را رعایت می‌کنم و با خدمت به انجمن و تغییر الگوهای رفتاری‌ام تلاش می‌کنم تا عضوی سازنده و مفید برای انجمن و خدمتگزاری برای همنوعانم باشم.

برگرفته از مجله پیام بهبودی / سال بیست و یکم / شماره 84 / تابستان 1404 


لینک کوتاه: http://www.nairan.org/fa/b/382618
بهبودی و شناخت احساسات

بهبودی و شناخت احساسات

قبلی
گذر از بحران در دوران بهبودی

گذر از بحران در دوران بهبودی

بعدی