آزموده تلخ

آزموده تلخ
آزموده تلخ
17 تیر 1405

این نوشته، تجربه‌ای صادقانه از مردی در مسیر بهبود است که پس از رهایی از اعتیاد، درگیر خلأ عاطفی و تصمیمی عجولانه برای ازدواج می‌شود. او با دور شدن از اصول انجمن معتادان گمنام و نادیده گرفتن راهنما، وارد رابطه‌ای آسیب‌زا می‌شود و خسارت‌های روحی و خانوادگی زیادی را تجربه می‌کند. در نهایت، با پذیرش واقعیت و بازگشت به برنامه NA، نگاه تازه‌ای به بهبود و خواست خدا پیدا می‌کند.


آزموده تلخ

حمید هستم، یک معتاد. قبل از هر چیز خدا را شکر می‌کنم برای هدیه برنامه معتادان گمنام و برای رهایی از منجلاب اعتیاد؛ برای این‌که به من قدرت داد زندگی تازه‌ای را شروع کنم. امروز که این نوشته را می‌نویسم، دو سال و دو ماه و سه روز پاکی دارم. بعد از دوازده سال مصرف و تخریب، لطف خدا شامل حالم شد و وارد برنامه NA شهرمان شدم؛ برنامه‌ای که آن زمان فقط یک سال از آغازش می‌گذشت. با شرکت مرتب در جلسات، کمک گرفتن از خداوند و دوستان بهبودی، تا این لحظه پاک مانده‌ام و از زندگی‌ام لذت می‌برم. دوست داشتم بخشی از تجربه‌ام را بنویسم، شاید پیامی برای یکی از همدردانم در مسیر بهبود از اعتیاد باشد.

تا پانزده ماه پاکی، همه چیز در مسیر بهبودی خوب پیش می‌رفت؛ اما بعد از کنار رفتن مواد مخدر، با یک مشکل بزرگ روبه‌رو شدم: خلأ عاطفی. احساس می‌کردم به یک شریک زندگی نیاز دارم. از طرفی شهامت و توان برقراری ارتباط را نداشتم و از قضاوت دیگران می‌ترسیدم، از طرف دیگر به‌شدت دنبال راه‌حلی برای این کمبود بودم. من در یکی از اداره‌های شهر، خارج از شهر و در بیابان کار می‌کردم و در محل کارم تنها عضو انجمن معتادان گمنام بودم. همکارانم زندگی عادی خودشان را داشتند و کسی نه مرا درک می‌کرد و نه می‌دانست من با بیماری اعتیاد درگیر بوده‌ام. همین مسئله باعث شد به این فکر بیفتم که هر طور شده برای ادامه زندگی، همسر مناسبی پیدا کنم.

در جشن عروسی خواهر یکی از همکارانم شرکت کردم. از همان لحظه ورود، بیماری‌ام فعال شد و شروع کردم به کنترل کردن جمعیت. چون به دنبال گزینه‌ای برای ازدواج بودم، خانمی را زیر نظر گرفتم و در خیال خودم، همه چیز را تمام‌شده می‌دیدم. حتی با خودم می‌گفتم اگر جواب رد هم بدهند، کوتاه نمی‌آیم. همین طرز فکر مرا وارد زمین بازی الکل کرد و اگر برادرم نبود، شاید همان‌جا لغزش می‌کردم. خدا را شکر همان لحظه با راهنمایم تماس گرفتم و او گفت فوری محل را ترک کنم. درون من جنگی بین هوای نفس و بهبودی در NA برپا شده بود. تمام ذهنم درگیر آن خانم شده بود و مدام سعی می‌کردم خودم را در معرض نگاه او قرار بدهم تا تأیید بگیرم. آن شب گذشت، اما یک ماه بعد از برادرش او را خواستگاری کردم و منتظر جواب ماندم. حالم بد بود، بی‌قرار شده بودم، نسبت به جلسات بی‌تفاوت بودم و در قدم چهار متوقف مانده بودم. وقتی موضوع را با راهنمایم در میان گذاشتم، گفت ازدواج برای من زود است و بهتر است اول قدم شش و هفت را کار کنم؛ چون هنوز نواقصم را نمی‌شناسم و ممکن است به خودم و دیگران خسارت بزنم. اما من گوش نکردم. فکر می‌کردم این آشنایی خواست خدا بوده و من باید دنبالش بروم. چند بار دیگر هم راهنمایم گفت فعلاً از ازدواج منصرف شوم، ولی بیماری‌ام فرمان را به دست گرفته بود.

از خلأ عاطفی تا تصمیمی عجولانه

به خواستگاری رفتم و گذشته‌ام را با صداقت گفتم؛ هرچند امروز نمی‌دانم آن صداقت بود یا بی‌فکری. اوضاع در ظاهر خوب پیش رفت و ما نامزد شدیم، اما شب نامزدی برادر بزرگ دختر گفت که با این وصلت مخالف است، چون از گذشته من خبر نداشته. حالم به هم ریخت. تا قبل از آن، در رؤیاهای خودم بودم و خدا را شکر می‌کردم که به آرزویم رسیده‌ام. در حالی که واقعیت چیز دیگری بود. همان شب خواستگاری، دختر به من جواب رد داده بود و گفته بود از ظاهرم خوشش نمی‌آید و من مرد مورد نظرش نیستم؛ اما من به خاطر خودکم‌بینی و خودخواهی، دست از اصرار برنداشتم. شروع کردم به ناصادقی، وعده‌های دروغ دادم تا خودم را بهتر از آنچه بودم نشان بدهم. فراموش کرده بودم که عضوی از انجمن NA هستم، راهنما دارم، بیمارم و باید مشورت کنم. آن‌قدر فشار آوردم که دختر از ترس به من جواب مثبت داد. حتی او را تهدید به خودکشی کردم و عملاً حق انتخاب را از او گرفتم. حالا که این متن را در وقت استراحتم در بیابان می‌نویسم، اشکم سرازیر شده است. من از اصول بهبودی حرف می‌زدم، از صداقت می‌گفتم، اما خودم از NA سوءاستفاده کرده بودم و پشت نقاب، چهره واقعی‌ام را پنهان می‌کردم.

خانواده دختر از من خوششان آمده بود و می‌گفتند خدا برایشان فرشته فرستاده، نه داماد. همه راضی بودند، جز خود دختر که همچنان تمایلی نداشت. با این حال اطرافیان اصرار می‌کردند که اگر مدتی با هم باشند، علاقه ایجاد می‌شود. دو ماه نامزد ماندیم. حتی برادر بزرگش را هم راضی کردم، اما خود دختر همچنان می‌گفت مرا دوست ندارد و من خودخواهانه از او می‌خواستم دیگر این حرف را نزند. در ایام عید عقد کردیم، چون خانواده‌اش تعصب زیادی داشتند و او را تحت فشار گذاشتند. فقط سه ساعت بعد از عقد گفت مرا نمی‌خواهد و ممکن است خودکشی کند. دو روز بعد تماس گرفت و عذرخواهی کرد، اما معلوم بود که زیر فشار خانواده‌اش بوده. حالا دیگر خانواده من این رابطه را نمی‌پذیرفتند. من مانده بودم و تنهایی و وابستگی شدیدی که رهایم نمی‌کرد. جدایی برایم خیلی سخت بود، چون به‌شدت دچار وابستگی شده بودم و از آینده می‌ترسیدم. ته دلم می‌دانستم این علاقه یک‌طرفه است، اما باز هم رها نمی‌کردم تا این‌که در نهایت تصمیم به جدایی گرفتیم. خیلی دردناک بود. من به دنبال پر کردن خلائی بودم که با رابطه هم پر نمی‌شد. از مسیر بهبود خارج شده بودم؛ از کنار جلسه رد می‌شدم، اما تمایلی به شرکت نداشتم.

بازگشت به واقعیت در مسیر بهبود

من دو طایفه را به جان هم انداخته بودم، چون هیچ چیز مطابق میل من پیش نمی‌رفت. تنها ظاهر را دیده بودم و در دام هوای نفس افتاده بودم. جلسه معتادان گمنام NA پشت منزل همسرم بود، اما جرأت رفتن نداشتم. حالا می‌فهمم که او هم به خاطر مصرف نزدیکانش از بیماری اعتیاد آسیب دیده بود. مدام با هم درگیر می‌شدیم، او عصبی و پرخاشگر بود و من هم به خاطر لذت‌جویی و وابستگی، حاضر نبودم از زمین بازی خارج شوم. خدا خیلی مرا دوست داشت که با وجود مواد و وسایل مصرفی در خانه آن‌ها، لغزش نکردم. حدود یک سال درگیر این ماجرا بودم و هر ساعت حالم بدتر می‌شد. رهجو داشتم، با دوستان بهبودی NA در ارتباط بودم، اما خودم تبدیل به آدمی عصبی شده بودم؛ با خانواده درگیر می‌شدم، خواهرم را زدم، به پدر و مادرم فحاشی کردم، در محل کار تشنج به راه انداختم و دوباره به افکار اعتیادی برگشتم. فقط از خودم می‌پرسیدم چرا باید این‌همه درد بکشم.

بعد از هفت ماه از هم جدا شدیم. حالم بسیار خراب بود. پیش راهنمایم رفتم و گفتم حالم بد است و باید بروم سر کار در بیابان، چه کنم؟ او گفت باید واقعیت را بپذیرم و از این تجربه استفاده کنم. بعد هم مجموعه دوازده جلدی پیام بهبودی را به من داد تا بخوانم. همه آن تجربه‌ها را خواندم و خدا را شکر حالم تغییر کرد. راهنمایم خیلی به من کمک کرد و من واقعاً دوستش دارم. اینجا از همه همدردانم خواهش می‌کنم آزموده تلخ را دوباره نیازمایند. از همه اعضای انجمن معتادان گمنام که در این مدت مرا تحمل کردند، تشکر و عذرخواهی می‌کنم، چون بدحالی من به دوستانم هم منتقل شده بود. از شما می‌خواهم برایم دعا کنید تا هرچه خدا صلاح می‌داند در مسیر زندگی‌ام قرار بگیرد. من امروز باور دارم که هر چیز در زمان خودش می‌رسد و هر آرزویی اگر خیر باشد، روزی برآورده می‌شود. مهم این است که خدا بخواهد، نه من. 

بر گرفته از مجله پیام بهبودی زمستان 1387


لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382646
یک عالمه پنجره

یک عالمه پنجره

قبلی