مثل آن لحظه که باران میزند
این متن به بیان خاطرهای از یک عضو انجمن معتادان گمنام میپردازد که در راه خدمت به جلسه، دچار تصادف میشود. او در چهره راننده مقابل، رنج بیماری را میبیند و به جای خشم، او را به آغوش پرمهر جلسات راهنمایی میکند. این برخورد غیرمنتظره به تولد دوباره آن فرد در جاده بهبودی منجر میگردد.

