یک داستان ساده

یک داستان ساده
یک داستان ساده
18 شهریور 1405

این ماجرا تجربه مردی است که پس از سال‌ها زندان، اوردوز و درماندگی، در اوج تسلیم به مرکز سم‌زدایی پناه برد و توانست با حضور مستمر در جلسات بهبودی، زندگی جدیدی را بدون مواد بسازد.


یک داستان ساده

اسم من لوکا است؛ یک معتاد در حال بهبودی. امروز ۳۹ سال دارم و بیش از ۱۶ سال است که طعم شیرین پاکی را می‌چشم. در استرالیا زندگی می‌کنم و وقتی فقط ۲۲ ساله بودم، مسیر بهبودی‌ام شروع شد. این یعنی بیشتر دوران بزرگسالی زندگی‌ام را به عنوان عضو فعال انجمن معتادان گمنام سپری کرده‌ام. امروز به لطف این برنامه، زندگی متنوع، کامل و پر از معنایی دارم که همیشه بابت آن سپاسگزارم.

اما گذشته من هیچ شباهتی به امروز نداشت. در جوانی، اجبار به مصرف مواد مخدر تمام رفتارهای مرا کنترل می‌کرد. زندگی‌ام در خشونت، زندان، آوارگی و بیماری خلاصه شده بود. بارها توسط مشاوران کانون اصلاح و تربیت، روان‌شناسان و مأموران قانون متوقف شدم؛ اما گوش شنوایی نداشتم. صدای غوغای درونم و وسوسه شدید مواد، مانع شنیدن هر صدایی می‌شد. چنان روی به دست آوردن مواد متمرکز بودم که تمام مرزهای اخلاقی را زیر پا گذاشتم. دروغ می‌گفتم، دزدی می‌کردم و دقیقاً به همان نقطه‌ای رسیدم که کتاب پایه معتادان گمنام می‌گوید: «نزول به سطح حیوان». مانند گرگی گرسنه در خیابان‌ها به دنبال شکار پول و مواد بودم.

تاریکی مطلق: سقوط به اعماق چاه اعتیاد و تنهایی

درونم وجدانی زیر آوارهای زندگی احساسی‌ام مدفون شده بود که دستم به آن نمی‌رسید. بازگشت به زندگی عادی برای من مثل جابه‌جا کردن کوهی از مسئولیت‌های انجام‌نشده بود. به نظر می‌رسید کارهای ساده‌ای مثل خوردن، خوابیدن، بهداشت شخصی و حتی نوشیدن آب برای من ناممکن است. نتیجه این وضعیت، چرخه‌ای تباه‌کننده از سوءتغذیه و بیماری بود. این ناتوانی‌ها، درد عمیقی را در لایه‌های وجودم پنهان می‌کرد که فقط بعد از پاکی توانستم آن را حس کنم. برای تسکین همین دردها بود که به مواد پناه می‌بردم. مواد در ابتدا کار می‌کردند، اما در نهایت خودشان تبدیل به بزرگ‌ترین درد زندگی‌ام شدند و مرا تا مرز دیوانگی پیش بردند.

در ۲۰ سالگی به جرم سرقت، دو سال را در زندانی با بالاترین سطح امنیتی گذراندم و شاهد وحشیانه‌ترین رفتارهای ضدانسانی بودم. بعد از آزادی، با عزمی راسخ برای تغییر بیرون آمدم؛ اما فقط یک ساعت دوام آوردم و دوباره با چند نوع مواد مختلف نشئه شدم. شش ماه بعدی، زندگی‌ام چنان آشفته شد که دیگر عجز قدم یک و غیرقابل اداره بودن زندگی‌ام غیرقابل‌انکار بود. شبی از خواب بیدار شدم در حالی که غرق در خون بودم، جیب‌هایم پر از پول بود و هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آوردم. وحشت‌زده از خودم می‌پرسیدم: من دارم به چه موجودی تبدیل می‌شوم؟

در حین ترک جسمانی، شب‌ها از شدت ناامیدی و خشم اتاق را متلاشی می‌کردم و به صورت خودم مشت می‌زدم. روز بعد، مأمور آزادی مشروط، مددکار و مادرم اولتیماتوم دادند: یا بازگشت به زندان، یا شرکت در ۹۰ جلسه انجمن معتادان گمنام طی ۹۰ روز. در برزخ خواسته های متضاد گیر کرده بودم؛ می‌خواستم تغییر کنم اما نمی‌توانستم، می‌خواستم مصرف کنم اما دیگر جانی نداشتم. تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان دهم. در توالت ترمینال اتوبوس کانبرا اوردوز کردم تا از این نکبت خلاص شوم. اما به لطف نیروی برتر، فرصت دیگری به من داده شد. دو ساعت بعد، مچاله روی زمین سرد توالت بیدار شدم؛ کاملاً شکست‌خورده و تسلیم.

پرتوی امید: تسلیم، بیداری روح و آغاز زندگی جدید

در اوج گیجی و ناامیدی، باد تقدیر مرا به یک مرکز سم‌زدایی در آن سوی بزرگراه برد. با اینکه شرایط پذیرش را نداشتم، با همدردی مرا پذیرفتند. آن شب روی تخت دراز کشیدم و به آرامی گریه کردم؛ گریه‌ای از سر تسلیم واقعی، چون در اعماق وجودم می‌دانستم که جنگ تمام شده است. در آن مرکز، هر روز ما را به جلسات می‌بردند. روزهای اول بسیار دردناک بود، اما یک چهارشنبه شب در مرکز بی‌خانمان‌ها، برای اولین بار پیام بهبودی انجمن معتادان گمنام (NA)را شنیدم. دیدن افرادی که زمانی معتاد بودند اما اکنون پاک زندگی می‌کردند، نوری از امید در دلم روشن کرد که شاید من هم بتوانم.

البته مسیر هموار نبود؛ بعد از ۴۹ روز پاکی لغزش کردم و دوباره برای دو ماه به جهنم مصرف برگشتم. اما آن لغزش و مرگ یکی از دوستانم به علت اوردوز، مرا به خود آورد. از تاریخ ۲۵ ژانویه ۱۹۸۹ تا به امروز پاک هستم و این پاکی، بزرگ‌ترین گنج زندگی من است که مثل جانم از آن مراقبت می‌کنم.

امروز من یک زندگی عادی و محترم دارم؛ شغل، خانه، تحصیلات و حقوق اجتماعی‌ام بازگشته است. اما فراتر از همه این‌ها، توانایی احساس کردن را به دست آورده‌ام. حس کردن زندگی گاهی ترسناک، گاهی باشکوه و گاهی ناراحت‌کننده است، اما زنده بودن فوق‌العاده است. امروز هدف من مشخص است: خدمت به کسانی که تازه پاک می‌شوند. در جلسات شرکت می‌کنم، راهنما دارم، قدم‌ها را کار می‌کنم و به دیگران راهنمایی می‌دهم. برنامه به راستی کلید یک زندگی جدید را به من داد و من یاد گرفته‌ام که: «ما با اهدای آنچه داریم، می‌توانیم آن را حفظ کنیم.»

برگرفته از مجله پیام بهبودی بهار 1388


لینک کوتاه: https://www.nairan.org/fa/b/382662
پیام بهبودی، دست به دست دهان به دهان

پیام بهبودی، دست به دست دهان به دهان

قبلی
قصه یک معتاد

قصه یک معتاد

بعدی